درد دلهای آقای معاون!

سلام دختر گلم

دیروز بعد از مدتها فرصتی شد تا با معاون منابع انسانی شرکت صحبت کنم. دلیل صحبتم شایعاتی بود که در مورد از کار برکنار شدن یکی از مدیران منابع انسانی سر زبانها بود و من از خودش در این مورد سوال کردم که سرصحبتش باز شد:

آنطور که تعریف میکرد، مدیر برکنار شده (آقای مو قشنگ) را از خیلی وقت پیش (6-7 ماه بعد از انتخابش به سمت مدیر) به این نتیجه رسیده بوده که فرد مناسبی نیست و دنبال جایگزین بوده که به دلیل حقوقهای پایین شرکت ، موفق نمیشود. اینجا به او گفتم که از همان ابتدا من هم همینطور فکر میکردم اما چیزی نگفته بودم. این آقای مو قشنگ با همسرش به مشکل میخورند و همسرش مهریه سنگینش را می گذارد اجرا و بعد این آقا برای اینکه زندان نرود ، با آن خانم توافق میکنند که هرچه دارد (خانه و ماشین) را به آن خانم بدهد و هرچند معادل همه مهریه اش نبوده، آن خانم رضایت بدهند که از هم جدا شوند (موقشنگ همان موقع برایم تعریف کرده بود که بعد از طلاق فهمیده بوده که همسرش در واقع کلاه برداری بوده که از این طریق کاسبی میکرده و به همراه خواهر و مادرش که ایشان هم به این شغل شریف اشتغال دارند، با مهریه های سنگین عقد میشوند و بعدا میروند و مهریه را میگذارند اجرا و تا قبل از موقشنگ چند نفر دیگر هم به همین صورت به خاک سیاه نشانده بودند) این حادثه و صفر شدن کامل اقای موقشنگ باعث میشود که او ناراحتی روحی شدیدی بگیرد و با کلی قرصهای ضد افسردگی و ... بتواند سرکار بیاید اما به آقای معاون قول میدهد که ظرف چند ماه حالش خوب شود . تا اینکه یک دفعه آقای معاون از زبان مدیرعامل، متوجه میشود که این آقا با یکی از خانمهای شرکت که او هم از همسراولش جدا شده بوده، ازدواج کرده اند، جالب اینکه آن خانم چند سالی از موقشنگ بزرگتر است ویک پسر ده - دوازده ساله دارد و اتفاقا خیلی هم از نظر روحیه ای تهاجمی تر از اوست (من هم همان موقع و وقتی خبر ازدواجش را شنیدم تعجب کردم چون به نظرم هنوز از بحران روحی طلاق خارج نشده بود و ضمنا این تفاوت سنی و داشتن پسر بزرگ آن خانم هم بیشتر موضوع را عجیب میکرد) خلاصه که آقای معاون مواجه میشود با یک زوج که با هر دو نفر مشکل دارد و هر دو نفر هم زیردست خودش هستند، خانم که به شدت دنبال مدیر شدن است و به همین خاطر حسابی شلنگ تخته می اندازد و آقا هم کلا مدیر نیست و فقط کار کارشناسی بلد است و با تنها نیروی زیردستش مشکل دارد.

این مسائل ادامه داشته تا اینکه یک مدیر با تجربه برای جای موقشنگ پیدا میشود و آقای معاون هم در جلسه ای این موضوع را به اطلاع موقشنگ میرساند که او یک پله پایین می آید و بجای مدیر بخش، مدیر قسمت میشود. موقشنگ ناراحت میشود ولی در آن جلسه اتفاق خاصی نمی افتد و میرود.

فردای آن روز در جلسه کاری معاونت، در انتهای جلسه، موقشنگ ناگهان میرود وسط اتاق و همه را در اتاق نگهمیدارد و از قبلش هم به همکاران واحدهای دیگر خبر میدهد که بیایند پایین و میگوید که میخواهد افشاگری کند! اوضاع کمی به هم میریزد اما معاون به همه میگوید که بروند بیرون و کسی به حرفهای موقشنگ که داد میزده و افراد را صدا میکرده که بمانند و حرفهای او را بشنوند، توجه نمیکند و او نمیتواند حرفهایش را بزند. معاون هم بعدش کاری نمیکند و موضوع مثلا تمام میشود.

اما بعد از ظهر که آقای معاون میخواسته به جلسه ای برود، موقشنگ نمیگذارد و میگوید باید حرفهای من را بشنوید، معاون هم میگوید که در سالنی که همه در آن بوده اند ، ببندند و به او میگوید حرف بزند که او شروع میکند که "اینجا آقای فلانی زیر آب من را زده و از ابتدا با من بد بوده و .." در انتهای صحبتش هم برای اینکه تیرخلاص را به آقای فلانی (یکی از مدیران همکارش) بزند میگوید که " این آقا متعرض همسر من شده و نه تنها همسر من بلکه با تعداد زیادی از خانمهای همکارمان ارتباط دارد و وقتی من و همسرم میخواستیم بخوابیم به او SMSمیزده و ... و این آقای فلانی به تمام مشخصات فردی پرسنل دسترسی دارد و از شماره تلفنها و سایر اطلاعات خانمها سوء استفاده میکند و ...." که با این حرفها خانمهای همکاری که در آن سالن بوده اند از آنجا خارج میشوند بجز یک نفر که خواهر همسر آقای فلانی بوده که مینشیند و تا آخر حرفهای او را میشنود.

 آخر وقت بوده و بعد از کمی بحث با او وقت رفتن میشود. معاون میرود پیش مدیرعامل و میگوید که چه اتفاقی افتاده است و تازه متوجه میشود که عین این حرفها را موقشنگ ، صبح همان روز به آقای معاون زده است ولی جالب اینکه ظهرش ، یک ایمیل به مدیرعامل زده و عذرخواهی کرده بوده که "به خاطر ناراحتی روحی این صحبتها را کرده است" ولی بعدش آن ماجرا را پیش آورده است.

خلاصه که آقای معاون بعد از مشورت با وکیل شرکت، به موقشنگ گفته که چند روزی را حضور نداشته باشد تا تعیین تکلیف شود. موقشنگ را هم به کمیته انضباطی معرفی کرده و کار ادامه دارد.

صحبتهای دیگری هم کرد و الان که ساعت 12:15 نیمه شب است فرصت نوشتنش نیست اما دلم برایش سوخت. میگفت دارد به این نتیجه میرسد که کلا دور و برش را آدمهایی گرفته اند که اصلا چیزی نیستند که فکر میکرده و همه دارند با نامردی جواب خوبیهایش را میدهند چون با اوضاعی که این موقشنگ داشته باید خیلی وقت پیش حتی اخراج میشده ولی او به خاطر مشکلاتش تحمل کرده و الان اینطور تاوان میدهد یا از مدیر آموزش شرکت گفت که تقریبا نابینا است و هیچ کارایی ندارد ولی بخاطر خانواده اش و همسرش که سرطان دارد تا الان در این پست نگهش داشته اند و الان هم که میخواهند یک نفر دیگر  بجایش بیاورند، قرار شده که حکم مشاوره برایش بزنند که حقوقش را بگیرد و وقتی این خبر را مدیر آموزش داده او از شدت قدرشناسی گریه کرده و تشکر ولی بعد از جلسه شان او هم رفته و نامه زده به مدیرعامل که "آیا بعد از چند سال خدمت صادقانه ، این حق من است؟" میگفت که مدیرعامل هم از نامه او تعجب کرده و به معاون گفته که این دیگر کیست که نمیفهمد ما داریم به او اینقدر لطف میکنیم.

الان که همه این مطالب را نوشته ام و مرور میکنم به نظرم میرسد که این اتفاقات کاملا نشان میدهد که آقای معاون منابع انسانی در برداشتش از آدمها و توانایی هایشان مشکل دارد و همینطور برخوردش با مشکلات هم درست نبوده  و این برای کسی که معاون منابع انسانی است اصلا خوب نیست. شاید میخواسته خیلی با ملایمت و انسانی مشکلات را تحمل کند و انتظار داشته که مشکلات خودشان هم از این برخورد ملایم ایشان خجالت بکشند و حل شوند !!

در همین جلسه به من گفت که در مورد تغییرات سازمان "مدیریت دانش" دوباره به همین صورت تصمیم گرفته اند یعنی با اینکه خودشان و مدیرعامل تصمیمشان این بوده که این مدیریت با مدیریت آموزش یکی شود ولی به دلیل مخالفت آقای مدیر دانش فعلی (همان که با او دعوایم شد و برایت ماجرایش را نوشتم) و اینکه او "مریضی قلبی" دارد و گفته که اگر مدیریت دانش با آموزش یکی شود، مشکلات قلبی اش زیاد میشود !! اینکار را نکرده اند و پذیرفته اند که آن مدیریت به همان صورت باقی بماند و یک مدیریت مستقل هم برای آموزش داشته باشند! نمیدانم اگر ما در تولید یا سایر معاونتها با چنین استدلالی بخواهند چارت سازمانی شان را تغییر بدهند، او حاضر است که همراهی کند؟ بعید میدانم.

 

بگذریم، هرچند که خودش را در تحمل این مشکلات تا این حد که حاد و غیرقابل کنترل شوند کاملا مسئول میدانم و به نظرم تا رویکردش به مشکلات را درست نکند باز هم پیش خواهد آمد اما از اینکه تا این حد زیرفشار است و کاری هم از دستش برنمی آید، دلم میسوزد. مدیری که احساس میکند هر تندی با نفرات و برخورد مستقیم با مشکلات در شان یک مدیر "منابع انسانی" نیست و الان میبیند روشهایش جواب که نداده، باعث بدتر شدن مشکلاتش هم شده است. واقعا دلم برایش سوخت.

امیدوارم تو در چنین جایگاهی نباشی ؛ البته قبلش امیدوارم تو از این اشتباهات مرتکب نشوی.

بابا

/ 2 نظر / 2 بازدید
الهه

جالب و آموزنده بود ...

محمد

آقاي موقشنگ چند روز پيش با من تماس گرفت و ماجرا را از ديدگاه خودش تعريف كرد. طبيعتا اين روايت با روايت اصلي(كه قبلا" من هم از معاون شنيده بودم و هم از مديردانش كه در جريان بوده) متفاوت بود. آخرش هم از من توصيه خواست ولي من پشت تلفن در شرايطي نبودم كه بتوانم درست فكر و صحبت كنم و گفتم فعلا چيزي به نظرم نميرسه. برداشت من اينه كه موقشنگ رفتارها و اشتباهات عجيبي در حالت عدم تعادل كرده ولي الان پشيمونه. بين خودمون بمونه و اگر شد صحبت كنيم.