به نام EFQM و به کام ما.

 

حضور روح تعالی : جزء تیم تعالی شرکت ، یک همکار خانم جدیدا اسخدام شده اند که تنها کارشناس تعالی شرکت است و انصافا هم فعال است و کارهایش را پیگیری میکند. آن روز آمد و کنار تیم تولید در مورد اینکه باید کارها را بصورت فایل تحویل دهیم صحبت میکردیم و ما به شوخی میگفتیم که "ما سنتی هستیم و نمیتوانیم کامپیوتر استفاده کنیم، فایل کردن و تایپ کردن آنها دیگر با تیم تعالی است" آن بنده خدا هم خیلی جدی شروع کرد به بحث کردن با ما و در میان صحبتهایش گفت که :"پس روح تعالی چه میشود، روح تعالی باید در همه جا حضور داشته باشد" ما هم سریع برایش دست گرفتیم که "درست مثل شما که الان همه جا حضور دارید و مرتب از این گروه به گروه بعدی میروید ، شما باید خودتان نقش روح تعالی را هم بازی کنید" این شد که تا آخر جلسه وقتی نزدیک تیم ما می آمد ، میگفتیم "روح تعالی آمد" ، به خودش هم همین را میگفتیم و میخندیدیم،بنده خدا خودش هم دست آخر میخندید و به نوعی پذیرفته بود که روح تعالی است! طوری که در آخرهای جلسه که شوخی میکردیم و میگفتیم که "باید چارت تعالی را عوض کنیم و یک عنوان شغلی "روح تعالی" هم در آن پیش بینی کنیم" خودش میگفت "بله دیگر الان فقط من کارشناس تعالی هستم که هم نقش کارشناس را دارم و هم روح تعالی!" وسطای جلسه هم از پشت سر گروهمان یک صدای "تق" بلند آمد ، احتمالا چیزی افتاده بود، تا صدا آمد ، گفتیم" روح تعالی ترکید!" و خلاصه همه مان از خنده قش کردیم ؛ البته کسی چیزی نفهمید که علت آن همه خنده ما چه بود! راستش الان که مینویسم عذاب وجدان دارم که در مورد همکارمان اینطور برخورد کرده ایم و خندیده ایم ، خدا ما را ببخشد.

داستان عشاق گیر کرده در خانه یار : نوبت دیگری که حسابی خندیدیم وقت ناهار بود، سر ناهار بعد از صحبتهایی از این در و آن در ، یادم نیست چطور شد که رسیدیم به عمل های جراحی زیبایی که بعضی ها انجام میدهند و باعث میشود که بعدش اصلا طرف را نشناسی و از اینجا بود که مهندس علی داستان جالبی را تعریف کرد. داستان از این قرار بود که میگفت همسایه بسیار سنتی و مذهبی ای دارند که مثلا گوشت و مرغ از مغازه نمیخرند چون معتقدند که ذبح صنعتی ، شبهه شرعی دارد و خودشان گوسفند و مرغ زنده میخرند و سرمیبرند که خیالشان راحت باشد ، حالا این خانواده یک دختر دارد که کاملا برخلاف سنت خانواده است و هرکاری خارج از شرع و عرف و سنت را انجام میدهد برای عید امسال هم که آمده بودند خانه علی اینها برای بازدید عید ، آنقدر جاهای مختلف صورتش را عمل کرده بودده که اولش علی و همسرش شک داشته اند که او همان دختر است یا فرد دیگری است. خلاصه این دختر خانم یک شب به تلفن همسر علی میزند و میگوید که دوستش را آورده بوده خانه که ناگهانی پدر و مادرش سر میرسند و الان دوستش فرار کرده و رفته توی بالکن و کمک میخواست که علی اینها کاری بکنند، از طرفی پدر آن دختر یک اخلاقی داشت که اصلا از خانه بیرون نمیرفت تا کاری انجام دهد و آن دوست بتواند فرار کند، چه رسد به اینکه آن دختر میخواسته که کاری بکنند که همه خانواده از خانه خارج شوند ، خلاصه دست آخر کاری که میکنند این است که علی میرود داخل دستشویی و در را از داخل قفل میکند و همسرش هم زنگ میزند به همسایه و میگوید که علی داخل دستشویی گیر کرده و نمیتواند در را باز کند و بیایند کمک و هر طور بوده کاری میکند که همه خانواده ایشان بیایند پایین برای کمک. پدر دختر هم با پیچ گوشتی می افتد به جان قفل در و علی هم که از داخل سفت گرفته بوده که در باز نشود !! (وقتی اینها را تعریف میکرد از خنده مرده بودیم، درست مثل فیلم سینمایی بود) با آن دختر هم قرار این بوده که وقتی دوستش به کوچه رسید به همسر علی SMS کند و خبر بدهد که نمایش تمام شود. خلاصه به محض رسیدن SMS ناگهان در باز میشود و علی بیرون می آید ، هرچه هم که پدر دختر دنبال علت میگردد که مثلا زبانه قفل خراب بوده و ... چیزی پیدا نمیکند. جالب اینکه فردایش که دختر خانم با گل می آید برای تشکر به آنها میگوید" دوستم فقط تشنه اش بود و آمده بود یک لیوان  آب بخورد و برود که اینجوری شد!!"

علی که این را تعریف کرد من هم داستانی که در ساختمان خودمان اتفاق افتاده بود را تعریف کردم، ماجرا از این قرار بود که پسر کوچک مدیر ساختمان ما ( که خانم بسیار جا افتاده و محترمی است) با فرزند همسایه کناری شان در همان طبقه دوست بوده اند و او هم یک روز که پدر و مادر دوستش نبوده اند میرود خانه آنها و اتفاقا خانواده دوستش از راه میرسند، او هم فرار میکند به  بالکن ولی از بس که هول بوده ، منتظر نمیماند که کسی نجاتش بدهد ، از همان طبقه دوم می پرد پایین ! خلاصه که دندانها و دست و پاش میشکند وتا مدتها کل بدنش در گچ بود!

خلاصه که آن روز هم به کارهای پروژه تعالی سازمانی رسیدیم و هم کلی خندیدیم و خوش گذشت. حیف که روز بعد را نرفتیم ، هم کارهایمان تمام نشد و فردا باید تحویل دهیم و هم فرصت خوش بودن را از دست دادیم. حالا هم من مانده ام که فردا چطور کارهای نکرده را تحویل بدهیم ، خوب است که خودم هم عضو کمیته تعالی هستم ! خدا آخر و عاقبت این تعالی امسال را بخیر کناد!

بابا

/ 9 نظر / 18 بازدید
سميرا بانو

سلام عجب!!![تعجب][تعجب][تعجب][تعجب]

دانا

خنده دار بود، داستانهای عشاق ایرانی در ایران امروز، اگر واقعاً عاشق هم باشند. این روزها حتی در بین آدمهای تحصیل کرده و همه چیز دان که خود را در نوک قله می بینند ادمهایی یافت می شود که هر روز به دنبال یک یار جدید و مزه جدیدند. عاشق می شوند و بعد کم کم زده می شوند بعد یه مدت در یه برزخ به سر می برند که چه کنند و سپس در طی یکی دو هفته فراموش می کنند و بعد در پی یار جدید! از طریق اینترنت و وبلاگ گرفته تا محیط کار و کلاس زبان و کلاس درس و دانشجویان سالهای پائین و بالا و کلاس درس و حل تمرین. دلیل ذکر این امر این بود که داستان شما مرا یاد یک بنده خدایی انداخت که نه تنها از هر فرصتی برای دعوت دوستان جدید از کوه گرفته تا ناهار و کافی شاپ استفاده می کرد بلکه از فرصتهای ناب نبودن پدر ومادر در منزل استفاده و دوستان گرامی را به منزل دعوت می کرد (وشاید می کند). البته جسارتاً لاس زدن های ایشان (ببخشید که این اصطلاح را استفاده می کنم) به قول خودشان هدف کاملاً فرهنگی دارد ! و اینجاست که دیده می شود چقدر بعضی از این آدمهای به ظاهر هوشمند و تحصیل کرده ، از نظر اخلاقی و فکری کثیفند ! آن وقت از رده های پائین تر چه انتظار میرود.

دانا

جالب این است که این نوع آدمها همواره خود را تمیز بی عیب و نقص می بینند و از کثیف بودن جامعه و مدل آرایش و موی فلان زن در خیابان و ... حرف می زنندو نقد و بررسی هم می کنند. البته سطح تحصیلات و هوشمند بودن آدمها لزوماً منجر به اخلاقیات و شخصیت درست نمی شود. شاید عوامل دیگر همچون خانواده و ژنتیک و ... بیشتر تاثیر داشته باشند. شاید یک جایی ژن معیوب به ارٍ برده باشند!!! محدودیتهای جامعه هم در برقراری یک رابطه درست بین دو جنس مخالف، طرز تربیت ناصحیح بعضی خانواده های ایرانی مزید بر علت شده و اشتهای سیری ناپذیری برای بعضی از این آدمهای به ظاهر فرهیخته ایجاد می کند. نوشته شما، بنده را یاد یک شخصیت انداخت و دعوت کردن دخترها به منزلشان در زمان عدم حضور خانواده اش. قصد نوشتن مقاله یا بحث کردن در مورد جامعه امروز ایران را نداشتم. شاید این کامنتها خیلی بی ربط بود که عذرخواهی می کنم. تنها افکاری بود که به ذهنم آمد. امیدوارم دختر شما هرگز در دام این نوع آدمها چه تحصیل کرده و غیر تحصیل کرده نیفتد.

دانا

با سلام همانطور که عرض کردم کامنتهای بنده شاید به نوشته شما مرتبط نباشد." تنها افکاری بود که به ذهنم آمد". بیشتر نظرم به عنوان عشاق جلب شد بنده از فساد صحبت نکردم بلکه از اینکه چقدر افکار بعضی از ادمها می تواند کثیف باشد گویی که این آدمها مریضند آدمهایی که درهر دوره با چند نفر دوستی خاص برقرار می کنند و توجیه کسب تجربه، "فرهنگی" دارند. و سه ماه بعد با سه نفر دیگه و ... در یک سال بیش از ده نفر. حالا اگر طرف مقابل انها هم شبیه خودشان باشند خوب حل شده است ولی معمولاً اینطور ادمها دنبال کسانی شبیه خودشان نمی گردند . وگرنه ما همه آدمیم و ارتباط برقرار کردن اگر ادم وارانه باشد جز طبیعت انسانی ماست چه برای یافتن یه فرد مناسب برای زندگی آینده باشد چه برای کسب تجربه از دیگران. منظور بنده یک نوجوان 12 ساله نبود یا 20 ساله نبود بلکه مثلاً آدمهایی از نظر فکری بالغ، تحصیلکرده و اهل مطالعه ولی مریض از نظر فکری. بهتر است این بحث را ادامه داده نشود.

دانا

فرصت کمی دارم و نتوانستم "اخلاق" را در آرشیو پیدا کنم. ان شاءالله در فرصت مناسب در آرشیو پیدا می کنم و خواهم خواند. یه جمله دیدم چند روز پیش که منبعش را نمی دانم ولی جالب بود که بی ربط به این بحث هم نیست، نوشته بود: نیا باران! زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد. همواره با خانواده گرامیتان شاد باشید و سلامت.

دانا

اگر منظور شما " اخلاقی که نداریم" این مطلب را خوندم. و کاملاً موافقم که تمام محدودیتهایی اعمال شده در جامعه اثرات بالعکس و حتی نابهنجار دارد. یک موضوعی برام پیش اومد بی ربط به این مسائل نیست ، شاید بد نباشه که اینجا بگم. یکی از کارهایی که تنها بر اساس علاقه انجام می دم یه نوع از تدریسه. دانشجویان هم پسر و دخترند. شغل اصلیم نیست فقط یه کار جانبیه ولی به دلیل علاقه همیشه برام اهمیت داشته. من کاملاً ظاهر معمولی دارم. متاسفانه در کلاس این ترم یه مشکل داشتم و اون حرفای جانبی چند نفری از دانشجویان مثلاً مذهبی که فلانی حجابش را رعایت نمی کند و غیره ... تا اینکه هفته گذشته یکی از این آقایون تشریف آورد و بعد از نیم ساعت که تمام سوالاتش را پرسید ، با لحن خیلی بدی فرمودند:"خانم فلانی شما حجابتون را رعایت نمی کنید، بسیاری از دانشجویان کلاس شما را نمی آیند به خاطر اینکه حجابتان نامناسب است و وقتی می خواهید روی تابلو بنویسید، آستینتان پائین می آید و از نظر شرعی ...". حقیقتش وقتی لحن بد این آقای 20 ساله و این حرفش را شنیدم خشکم زد چی بگم ولی خودم نباختم و با خنده گفتم :"باشه من از جلسه آینده چادر

دانا

البته منظور ایشان از پائین آمدن آستین بنده شاید چند سانتی از مچ دست بنده باشه که وقتی دست را به صورت عمودی می گیری که روی وایت برد بنویسی ناچاراً چه مرد باشی و چه زن می آد پائین. و منظور ایشان از رعایت نکردن حجاب بنده جلوی موهامه که یه مقدار از جلوی مقنعه بیرونه. کار به همین جا ختم نشد... که بنده اینجا توضیح نمی دم به جایی رسید که بنده جای خودم را دادم به کس دیگه. البته مجبورم نکردند. خودم خواستم، بنا به دلایل بسیار. و اولین بار بود که من یه کلاس رو نصفه رها کردم به خاطر اذیتهای چند تا جوان 20 ساله مثلاً مذهبی. و راستش را بخواین خیلی دلم سوخت و خیلی حرص خوردم پیش خودم... و البته می تونستم ول نکنم و ادامه بدم ولی ارزشش را نداشت چرا که مجبور نیستم با این آدما و رفتاراشون سر وکله بزنم ...

دانا

ولی تا عمر دارم فراموش نمی کنم که دیده شدن ده سانت از دست یک دختر منجر به باد رفتن ایمان چند تا پسر مذهبی شده ..... چه ایمانی دارند اینها ! من واقعاً موندم اینا انگار خیابونای تهران را نمی بینند ... هدفم از این قصه که همین چند روزه اتفاق افتاد برای بنده، این بود که : اون اثرات منفی محدودیتها اینطوری هم می تونه خودش را نشون بده ... متنفرم از جامعه ای که محدودیتهای شدید اعمالی یا باعث می شه آدما اون وری بیفتند یا این وری. به خاطر همینه که من می گم امید چندانی نیست که به عمر ما قطع بده که یه جامعه سالم داشته باشیم چرا که این آدم 20 ساله فردا جاش توی صنعته ، توی دانشگاست، توی مدیریته، ... و عوض هم که نمی شه بدتر هم می شه ... و همین طرز فکر خودش را می خواد اعمال کنه و اون محیط رو هم به گند می کشونه .... جامعه بدی داریم! من سنتی نیستم ، طرفدار آزادیم ولی آزادی که با اخلاق و وجدان همراه باشه. ببخشید که اینقدر حرف زدم و وققتون را هم گرفتم. خوب حاصل این حرفا چیه : هیچی و هیچی و هیچی. وقتتون به خیر.

دانا

با سلام حتماً مطالب انتخابی شما را خواهم خواند. یک نکته: من از نظر سنی از شما کوچکترم. به اندازه یک پنجاهم شما هم تجربه زندگی و کار را ندارم. کلمه فرهیخته کلمه خیلی بزرگیه. یک نویسنده ای که فراموش کردم دقیقاً کی بود گفته بود " خواندن داستانی خوب و بعد ملاقات با نویسنده اش، مثل این است که خوراک جگر غاز بخورید و بعد بخواهید با آن غاز ملاقات کنی". منظورم اینه که من یه آدم معمولیم نه فرهیخته، تنها بر اساس چند تا کامنت و نوشته از یه شخص نمی شه در مورد خود اون شخص قضاوت کرد. بگذریم. باعث شدم کامنتهای این نوشته شما سر به فلک بزند. که عذرخواهی می کنم. فعلاً خدانگهدار.