روزي كه ماهان بالاخره بزرگ شد !

سلام بچه هاي گلم

بعد از مدتها دوباره تصميم گرفتم كه اينجا برايتان بنويسم ..... به يادگار!

نميدانم چه حكمتي است كه وقتهاي گرفتاري و نااميدي من بيشتر به فكر نوشتن اينجا مي افتم شايد چون يادگاري است و آدم فقط وقتي به دوري ها و نداشتن ها و نديدن ها فكر ميكند يادگاري ارزش پيدا ميكند و معني.

خلاصه كه اوضاع بابا اين روزها مثل خيلي هاي ديگر از نظر روحي جالب نيست و عمده اش هم مربوط است به اين بلاتكليفي آينده كه مشخص نيست وضعيتمان منفي صد ميشود يا مثبت صد! بعضي هايمان با اين پيش فرض كه الان حدود صفر يا زير صفر هستيم و تغييري هم نخواهيم كرد و به اميد اينكه بعد از "منفي صد" - كه پايين ترين است و از آن پايين تر و بدتر نيست- حتما وضعيت مثبت يا حتي صفري پيدا ميكنيم به استقبال آن "منفي صد" رفته اند و هر روز هم صدايشان بلندتر ميشود..... ولي من هرچه كه فكر ميكنم نميتوانم خواستار "منفي صد" باشم به اميد بهتر شدن اوضاع بعدش! ميترسم بعدش بشويم افغانستان و ليبي و عراق و يمن و ..... و آنقدر اين وضعيت "منفي صد" طولاني شود كه يادمان برود قرار بود فقط يك منزل كوتاه و نقطه عطف پايين در تاريخ مان باشد. (بعدا كه رياضي خوانديد متوجه منظورم ميشويد فعلا جدي نگيريد!) 

بگذريم قصدم تلخ كردن اين گفتگويها پدر و فرزندي نيست. تا دلتان بخواهد اتفاقهاي خوب افتاده كه ميخواهم اينجا بنويسم تا يادم و يادمان نرود و شما ها هم بعدا با خواندنش كيف كنيد و انرژي بگيريد شايد شما هم روزي مثل من و مادرتان و اكثر مردم ايران نياز به بهانه اي براي شاد بودن و انرژي داشتن داشته باشيد:

ديروز ماهان بالاخره بزرگ شد البته از ديد خودش! چون مدتي بود كه در كلاس شنا خودش ميرفت و جيش ميكرد و هرچه من اصرار ميكردم كه بروم ببينم كيفيت امور چگونه است! اجازه نميداد ، خب استخر بود و خيلي هم مهم نبود البته! ولي ديروز در خانه وقتي كه مادرتان نبوده و دايي علي پيشتان بوده رفته سر دستشويي و "شماره 2" كرده! و بعدش هم خودش را شسته بصورت كامل (از ذكر جزييات بيشتر معذورم !) بنده خدا دايي علي هم سعي كرده كاري كند ولي به هرحال كار تمام شده است. بعد از آن به نقل مادرتان همه اش ميگفته كه من ديگه بزرگ شدم و كلا شاد و شنگول بوده. من هم كه آمدم آمد نشست كنارم و با لحني كه معلوم بود دارد سعي ميكند بزرگانه باشد پرسيد :"بابا چه خبر؟" گفتم سلامتي . گفت:"سر كار چه كاري انجام ميدي؟" خنده ام گرفته بود ، جوابي دادم و مامانتان برايم ماجراي امروز را تعريف كرد. نگراني اصليمان اين است كه بعد از اين گونه عمليات بايد دستش را خوب بشورد و نگران انجام دست اين مورد هستيم والا اينكه بالاخره در سن 5 سالگي خودش انجام عمليات شماره 1 و شماره 2 را به عهده بگيرد خيلي خوب است. شماره دو را البته شك دارم! خلاصه ديشب شب بزرگ شدن ماهان بود يك كار ديگرش هم اين بود كه بعد از حمام نگذاشت من حوله بپيچم دورش و اصرار كه خودش بلد است، هرچه گفتم كه حوله بلند است و اگر خودش بپوشد پايينش روي كف حمام كشيده ميشود و خيس ميشود قبول نكرد، آخرش مامانتان را به كمك طلبيدم و آمد و راه حلي كه پيشنهاد كرد اين بود كه ماهان از حمام خارج شود بعد حوله را بپوشد كه حضرت آقا قبول كردند و ماجرا به پايان رسيد. بعد از حمام هم حدود 10 دقيقه اي شانه به موهاي گرامي ميزد و از من و مامانش سوال ميكرد كه :"خوش تيپ شده ام؟" حتي با اينكه قدش نميرسيد شانه اش را هم خودش برد و گذاشت جلوي آينه.

و همه اين ماجرا ها در سالگرد ازدواج من و مامان بود، چه تقارني!

بابا



/ 0 نظر / 34 بازدید