این روزها

سلام بچه های گلم

میدانم که مدتهاست برایتان نامه ننوشته ام و از این موضوع ناراحتم ولی علاوه بر وقت باید حس و حال نوشتن هم باشد که این روزها واقعا کمیاب است.

اما این روزها که میخواهم برایتان بنویسم اصلا روزهای خوبی نیست ، خوب نبودن این روزها بیشتر از همه برایم نگرانی این را داد که نشانه خوب نبودن روزهای شما باشد والا از ما که دیگر گذشته ، وقتی برای شما نگران میشوم تقریبا به بن بست میرسم ... خدا کند که اینطور نباشد.

زلزله زیر زمین همراه شده با زلزله روی زمین و بین اقشار مردم. اوضاع اقتصادی و فشارهایش همه را کلافه کرده و این وسط نا امیدی جوانان به راه هایی که دیگر اعتباری ندارند باعث شده به خیابان بیایند تا شاید راهی را در کف خیابان برای خودشان پیدا کنند. نا امیدی مثل کاتالیزور عمل میکند ، تا نباشد بعضی اتفاقها نمی افتد و بعد از اتفاقها هم هنوز وجود دارد و شاید بیشتر هم شده باشد.

جالب اینکه ما مثلا روشنفکرها و تحصیل کرده ها هم همانطوری رفتار میکنیم که انگار تبدیل شده ایم به همانها که ازشان انتقاد میکنیم و همین شده که انگار راهی برای این بن بستها وجود ندارد مثلا ما انتقاد میکنیم که چرا در جامعه نمیشود از بالا تا پایین به همه انتقاد کرد و چرا نمیشود تندترین انتقادها را به هر مقامی که خواستیم و با هر لحنی که خواستیم انجام بدهیم ولی خودمان تحمل انتقاد به صنف و حرفه و حرفهای خودمان را نداریم ، خیلی که بخواهیم روشنفکر باشیم این است که میگوییم در کنار بدیها باید خوبیها را هم گفت ولی اکثرا مثل همین آقایان سعی میکنیم انگیزه کاوی کنیم که این انتقادها به هزار و یک دلیل نباید مطرح شود یا نباید اینجوری مطرح شود  و در کنار خوبیهایی که داریم اصلا مهم نیست و ...

انگار همه مان همین شکلی شده ایم ، غیر قابل انتقاد و بنابراین غیر قابل تحمل!

خلاصه که دلم خیلی گرفته، از اینکه چرا راه حلهایی که اینقدر واضح به نظر میرسد را انجام نمیدهیم ، از اینکه چرا آنها که باید فکر کنند ، فکرهای برعکس میکنند که اوضاع را بدتر میکند ، چرا هیچکس متوجه خطری که کلیت ایران را تهدید میکند نیست و از اینکه چرا اینجا هم نمیتوانم برایتان صریح حرف بزنم!

همه آرزویم این است که اشتباه کنم و آینده ای که ما نیستیم و شما هستید ، چیزی نباشد که به نظر میرسد.

بابا

/ 0 نظر / 117 بازدید